حكيم ابوالقاسم فردوسى

492

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پر از خون سليح و پر از خاك سر * سر گرد هومان بفتراك بر بپيش نيا رفت بيژن چو دود * همى ياد كرد آن كجا رفته بود سليح و سر و اسب هومان گرد * بپيش سپهدار گودرز برد ز بيژن چنان شاد شد پهلوان * كه گفتى برافشاند خواهد روان گرفت آفرين پس بدا دار بر * بران اختر و بخت بيدار بر بگنجور فرمود پس پهلوان * كه تاج آر با جامهء خسروان گهر بافته پيكر و بوم زر * درفشان چو خورشيد تاج و كمر ده اسب آوريدند زرّين لگام * پرى روى زرّين كمر ده غلام به دو داد و گفت از گه سام شير * كسى ناوريد اژدهايى به زير گشادى سپه را بدين جنگ دست * دل شاه تركان بهم بر شكست همه لشكر شاه ايران چو شير * دمان و دنان بادپايان به زير [ شبيخون كردن نستهين و كشته شدن او ] و ز اندوه پيران بر آورد خشم * دل از درد خسته پر از آب چشم بنستيهن آنگه فرستاد كس * كه اى نامور گرد فرياد رس سزد گر كنى جنگ را تيز چنگ * بكين برادر نسازى درنگ بايرانيان بر شبيخون كنى * زمين را به خون رود جيحون كنى ببر ده هزار آزموده سوار * كمر بسته بر كينه و كارزار مگر كين هومان تو باز آورى * سر دشمنان را بگاز آورى چو رفتى بنزديك لشكر فراز * سپه را يكى سوى هامون بساز به دو گفت نستيهن ايدون كنم * كه از خون زمين رود جيحون كنم دو بهره چو از تيره شب در گذشت * ز جوش سواران بجوشيد دشت گرفتند تركان همه تاختن * بدان تاختن گردن افراختن چو نستيهن آن لشكر كينه خواه * بياورد نزديك ايران سپاه سپيده دمان تا بدانجا رسيد * چو از ديده‌گه ديده‌بانش بديد چو كار آگهان آگهى يافتند * سبك سوى گودرز بشتافتند كه آمد سپاهى چو كوه روان * كه گويى ندارند گويا زبان بران سان كه رسم شبيخون بود * سپهدار داند كه آن چون بود بلشكر بفرمود پس پهلوان * كه بيدار باشيد و روشن روان بخواند آن زمان بيژن گيو را * ابا تيغ زن لشكر نيو را به دو گفت نيك اختر و كام تو * شكسته دل دشمن از نام تو ببر هرك بايد ز گردان من * ازين نامداران و مردان من پذيره شو اين تاختن را چو شير * سپاه اندر آور به مردى به زير گزين كرد بيژن ز لشكر سوار * دليران و پرخاش جويان هزار رسيدند پس يك بديگر فراز * دو لشكر پر از كينه و رزمساز همه گرزها بر كشيدند پاك * يكى ابر بست از بر تيره خاك فرود آمد از كوه ابر سياه * بپوشيد ديدار توران سپاه سپهدار چون گرد تيره بديد * كزو لشكر ترك شد ناپديد كمانها بفرمود كردن بزه * برآمد خروش از مهان و ز كه